دیوانه ی لعنتی چقدر بازم دلتنگت شده ام.چندشبه پشت سرهم دارم خوابتو میبینم.نمیدونم چی شده که میای به خوابم.کاش دست از سرم برداری.بخدا قسم بعضی مواقع به حد جنون میرسم اما بازم خودم قانع میکنم که وقتی اون تورو نمیخواد توچرا اصرار میکنی
هزاران سال دیگه بگذره تو همونی که ده سال پیش برام بودی.نه عشقت کم میشه نه یادت فراموش میشه.روز بیاد بازم بگی بانو.
من مثل گذشته دورت بگردم.الانم روزی هزار بار دورت بگردم.
نه دختر نه پسر هیچکی جاتو نمیگیره بخدا
این قصر که درست کردم رفت امد تورو کم داره.به هرجا که نگاه میکنم یاد حرفات می افتم.
بانو دوست دارم یه خونه برات بگیرم مثل خونه گرگی زاده.
یادته؟
همون شد.گرفتم از اونم عالی تر.اما چه فایده تو نیستی که خوشحالی کنی.خوشحالی کسی دیگه برام مهم نیست.
نارین کوچولویم شده همدمم.گریه که میکنم اشکامو پاک میکنه.براش از تو میگم.عکسهاتو بهش نشون میدم.کوچیکه نمیفهمه اما خوب اشکامو میفهمه.
هرجا هستی باهرکی هستی درد و بلات به جونم.
فراموشت نمیکنم
برچسب:
نویسنده: نوید رستمی